آدمه دیگه! یه وقت تاریخو نگاه می کنه می بینه پاشو گذاشته دقیقا روی لبه ی
دهه ی سوم زندگی!!!
خوبیش اینه که یه هویی می شه گفت هرچی بلدم
مال اون دو دهه بود و می تونم الان کلا دکمه ی ریفرش رو بزنم و دوباره
شروع کنم!
شاید چیز زیادی یاد نگرفته باشم تو این دو دهه،
شاید اونقدری که باید تجربه نکردم، اما الان اینو فقط خوب می دونم که نمی
تونم ادعای خاصی داشته باشم! یا اصلا چه جوری بگم، شاید زندگی بدون ادعا
راحت تره، حتی ادعای تعیین راه و هدف...
و خدا را شکر می کنم برای داشتن خانواده ای که فارغ از هر قید و بند و آذار و اذیت و نه گفتن و لجبازی دوسم داشتن و حمایتم کردن...
الان، شاید خالی از
ادعا باشم، اما خوب یا بد، خالی از احساس نیستم! احساسی که برآیند مثبتی
داره و مطمئنم باید بذارمش یه جایی پایین منطق! که بتونم یاد بگیرم، نه این
که فقط بگذرونم...
پ.ن.: داداشم میگه، خمس قرنی شدی!
+
نوشته شده در دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 15:36 توسط taless
|
"پروانه ی من در تاری افتاده است که عنکبوت آن سیر است، نه می تواند پرواز کند و نه می تواند بمیرد!"
یه سری کارها تو زندگیم هست که اگه انجامشون ندم می میرم، یعنی احساس می کنم خودم نیستم!
اما خوشحالم هم با آدم بزرگی طرفم و هم دوستای (عمو
) به این خوبی دارم که درکم می کنن.
پ.ن.: به کام و آرزوی دل، چو دارم خلوتی حاصل چه فکر از خبث بدگویان، میان انجمن دارم
+
نوشته شده در یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 21:35 توسط taless
|
خسرو هرندی، استاد و قهرمان شطرنج، مدرس برنامه نویسی:
من ۸ سال برق خوندم، بعد فهمیدم تا حالا هیشکی الکترونو ندیده، بعد بی خیال شدم رفتم سراغ کامپیوتر!
+
نوشته شده در شنبه یکم اسفند 1388ساعت 22:9 توسط taless
|
و ما به افلاطون معتقدیم و نه ارسطو!
هر چه هم بگویند دستشان را می گیریم، بیرونشان می بریم و می گوییم این نوری بود که ما دیدیم! نیازی به توجیه تمثال ها نیست!
+
نوشته شده در جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 1:7 توسط taless
|
شازده کوچولو واقعا شاهکاره و چند خط پایینش با اینکه خیلی جاها اومده اما بازم ارزش کپی کردن و دوباره خوندنو داره! حالا واقعا می فهمم که چقدر مهمن.روباه گفت: "اهلی کردن" چیز بسیار فراموش شده ای ست. یعنی "علاقه ایجاد کردن"...
_علاقه ایجاد کردن؟
روباه
گفت: البته. تو برای من هنوز پسر بچه ای بیش نیستی، مثل صدها هزار پسر بچه
ی دیگر، و من نیازی به تو ندارم. تو هم نیازی به من نداری. من نیز برای تو
روباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی هر دو
به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای
تو در دنیا یگانه خواهم بود....
شازده کوچولو گفت: کم کم دارم می فهمم... گلی هست... و من گمان می کنم که آن گل مرا اهلی کرده است....
روباه
گفت: زندگی من یکنواخت است. من مرغ ها را شکار می کنم و آدمها مرا.تمام
مرغ ها شبیهند و تمام آدمها با هم یکسان. به همین جهت در اینجا اوقات به
کسالت می گذرد. ولی تو اگر مرا اهلی کنی زندگی من همچون خورشید روشن خواهد
شد. من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت.
صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد ولی صدای پای تو همچون نغمه ی
موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید. به علاوه خوب نگاه کن! آن گندم
زارها را در آن پایین می بینی؟ من نان نمی خورم وگندم در نظرم چیز بی
فایده است. گندم زارها مرا به یاد هیچ چیز نمی اندازد و این جای تاسف
است!! اما تو موهای طلایی داری. و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی
کرده باشی! چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت. آن وقت
من صدای وزیدن باد را در گندم زار دوست خواهم داشت... روباه ساکت شد و مدت
زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد. آخر گفت: بی زحمت مرا اهلی کن!
شازده کوچولو در جواب گفت: خیلی دلم می خواهد ،ولی من زیاد وقت ندارم. من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزا هست که باید بشناسم.
روباه
گفت: هیچ چیز را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت. آدمها دیگر وقت شناخت هیچ
چیز را ندارند.آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان می خرند، اما چون
کاسبی نیست که دوست بفروشد آدمها بی دوست مانده اند. تو اگر دوست می خواهی
مرا اهلی کن!
شازده کوچولو پرسید: برای این کار چه باید کرد؟
روباه
در جواب گفت: باید صبور بود. تو اول کمی دور از من به این شکل لای علف ها
می نشینی. من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هیچ نمی گویی. زبان
سرچشمه ی سوتفاهم است. ولی تو هر روز می توانی قدری جلوتر بنشینی.
فردا شازده کوچولو باز آمد.
روباه
گفت: بهتر بود به وقت دیروز می آمدی. تو اگر هر روز ساعت چهار بعد از ظهر
بیایی من از ساعت سه به بعد کم کم خوشحال خواهم شد، و هرچه بیشتر وقت
بگذرد احساس خوشحالی من بیشتر خواهد بود. سر ساعت چهار نگران و هیجان زده
خواهم شد و آن وقت به ارزش خوشبختی پی خواهم برد. ولی اگر در وقت نامعلومی
بیای دل مشتاق من نمی داند کی خود را برای استقبال تو بیاراید... آخر در
هر چیز باید آیینی باشد.
شازده کوچولو پرسید : "آیین" چیست؟
روباه گفت: این هم چیزی است فراموش شده، چیزی است که باعث می شه روزی با روزهای دیگر و ساعتی با ساعت با ساعت های دیگر فرق پیدا کند.
بدین گونه شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و همینکه ساعت وداع نزدیک شد روباه گفت: آه... من خواهم گریست.
شازده کوچولو گفت: گناه از خود توست. من که بدی به جان تو نمی خواستم. تو خودت خواستی که من تو را اهلی کنم...
روباه گفت:درست است.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 4:35 توسط taless
|
آقای دورترها که الان وبلاگشو دیلیت کرده یه پست جالبی گذاشته بود که یادم نمیره.
آینه بقل پراید :
اجسام از آنچه به نظر می رسد به شما نزدیک ترند.
افراد از آنچه به نظر می رسد از شما دورترند.
پ.ن.: تصحیح کردم.
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 18:22 توسط taless
|
بعد اينجوری میشود که از ميان هزار و يک آدمِ زندگیت، گاهی يکنفر و
فقط يکنفر هست که میشود برداری بياری بنشانیش توی همين لايهی شخصیت،
که بشود که بتوانی از هر دری از هر حسی -خوشايند يا ناخوشايند- با او حرف
بزنی، برايش تعريف کنی، نشانش بدهی، بیکه نگران تصويرت باشی. که اصلن اين
آدم بشود تو، خوِد خودِ تو، انگار حضورش با تو يکی باشد، انگار حضور
نداشته باشد. همانجور برهنه و عريان باشی با او، که انگار در خلوت خودت.
سخت است، بهخدا. اما اگر ازين يکنفرها پيدا کردی جايی، بردار لايهی
دوستنداشتهها و برهنگیها و نگفتهها و نشانندادههات را بگذار جلوش،
روی ميز؛ خودت را در اين موقعيت تجربه کن و اين تجربهی منحصربهفرد را
آويزان کن يکجايی سردر زندگیت.کیوان 35 درجه
و بعد اینجوری می شود که خودنوشته، گاه نوشته، روزنوشته یا دستنوشته هایت تبدیل می شود به دل نوشته. دل نوشته ات را می فرستی، حتی اگر همه به تو گفته باشند این باعث می شود خودت را تخریب کنی! (مانند آنوقت که همه بهم گفتند نمی توانی)
دل نوشته ات را فرستادی، اما دیگر نمی توانی چیزی بگویی. از اینجا به بعد اگر اصرار کنی فقط موجب مزاحمت می شود. به یاد رایطه های قبلی، به یاد خاطره ها می افتی، اما همه را باهم می گذاری یک گوشه ی دور در ذهنت. از الگوریتم روزمرگی استفاده می کنی، و برنامه ی چند روز آینده ...
+
نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت 16:30 توسط taless
|
برگشته می گه شاهد آرزو را در آغوش خواهی گرفت!
آخه آدم چی بگه؟ شاهد یعنی پسر زیبارو!!! حداقل کاش تو لفافه می گفت یا یه جاهاییشو سانسور می کرد،نه؟
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 21:28 توسط taless
|
وسط بودن که کار همیشگیمه فقط یه خاصیت داره. اینکه اشتباهات آدم پررنگ تر دیده می شه. غلط(ها)یه که کردم. پاش وای می سم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 4:24 توسط taless
|
- خیلی از احساسات بین انسان ها مشترکن. نمایشنامه نویس های بزرگ اونهارو خوب به چشم میارن. وقتی بیان می شن می فهمیم مشترکن و دوست داشتیم بدونیم بقیه هم این حسو داشتن یا نه، و کلا بیانشون حس خوبی به آدم می ده.
- نوشتن کمک می کنه یاد بگیریم ایده مونو تجزیه تحلیل و بیان کنیم، و بعد ها بتونیم اونهارو به یاد بیاریم، و بفهمیم چقدر با خودمون روراستیم. وقتی متن نوشته مونو می خونیم و دیفالت ایده تو ذهنمونه، مشخص می شه که دوست داشتیم چه قسمت هاییشون ویرایش بشن.
- اگه شد نظر دیگرانُ راجع بهشون می فهمیم.
- که خودنمایی کنیم! :D من اون زمان که آدرس وبلاگمو به کسی نمی دادم کلی سعی می کردن قانعم کنن که دلیلی برای این کار وجود نداره! الان می بینم که مشکلی نداره اگه این، من باشم، اما به خودم اعتماد ندارم که 100% برای جلب توجه کسی نمی نویسم D: .حداقل بعدا کلی به خودم می خندم!
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 1:6 توسط taless
|